ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

ارشیا ، آشپز خردسال !

ارشیای نازم، امید داشتم که بزرگ بشی و دیگه مثل بچگی هات دست به هرکاری میزنم نیای بگی منم می خوام انجام بدم ! ولی چی بگم که الان بدتر شدی!!! طوریکه کارامو یواشکی انجام میدم و بعضی وقتا از اومدنت واقعا میترسم! چند شب پیش داشتم شام درست میکردم که سر و کلت پیدا شد و ..... خودت ببین....   جالب اینجاس که داشتی به من یاد میدادی  : ببین باید اینجوری با قاشق لهشون کنی!!!   حالا باید محکککککم هم بزنیم!!! بعدشم شروع کردی به هم زدنشون   اینم نتیجه کار مشترک ارشیا و مامان...با اینکه اینقد حرص خوردم ولی بد نشده! ...
21 بهمن 1391

عاشق خنده هاتم !

ارشیا جون.... مامان ، پسرم ! عاشق خندیدنتم...همیشه واسم بخند.........   مادر یعنی معرفت ، گذشت ، محبت ! یعنی هرچه سخت باشد روزهایت من هستم خیالت راحت !     3 سال و 2 ماه   چندتا عکس....بدون موضوع! واسه دل خودم ! 3 سالگی.... قربونت برم مامان که هرجا چوب ببینی باید ورداری!   واااااااای ! چه خمیازه ای! بیا بغلم بخواب     ...
3 دی 1391

عکس آتلیه

عزیز دلم ....ارشیای قشنگم. بلاخره بعد از مدتها  موفق شدیم ببریمت آتلیه و  چندتا عکس خوشگل ملوسی ازت بندازیم  (15/9/1391) همونطور که ازت انتظار داشتیم خیلی همکاری کردی و میذاشتی خانوم عکاسه عکس بندازه. البته بگم که چندتای آخر ، دیگه حوصلت سر رفته بود و بهونه گیری میکردی ولی انصافا از صبر و تحملت خوشم اومد! آخه خیلی طول کشید تا عکسات تموم شه. ولی ما چندتا بیشتر انتخاب نکردیم. فعلا همینا بسه تا سری بعد ایشالا! راستی به جز اینا یه دونه هم خونوادگی گرفتیم و بزرگ کردیم زدیم توی اتاق خواب. این یکیو بزرگش کردیم (60در 90) زدیم دیوار پذیرایی. خیلی خوشگل شده.   اینم جزء اون عکسای آخریه که گفتم حوصل...
25 آذر 1391

نفس کوچولوی من رفته باغ وحش

یه سفر نصفه روزه به باغ وحش و پارک ارم. وقتی که  خورشید کوچولوی مامان 3 سال و یه ماهشه. این دفعه نسبت به اون سری که رفتیم خیلی بیشتر بهت خوش گذشت چون اکثر حیوونا رو میشناختی. ولی وای به وقتی که داشتیم میومدیم بیرون...اینقد گریه کردی که نگو دوست داشتی تا شب کنار حیوونا بمونیم بریم عکسارو ببینیم!!!       ارشیا کوچولو محو تماشای خانم طاووسه...   اینم همون گریه ای که گفتم! ...
27 آبان 1391

بازم جاده چالوس و همون صبحونه همیشگی :)

بازم جاده چالوس و بازم صبحونه و بازم جیگر !!! 29 مهر ، صبح رفتیم جاده چالوس همون باغ همیشگی و جیگر خوردیم..جای همه خالی! اولش زیاد جیگر اونم واسه صبحونه دوست نداشتم ولی بابایی با تعریفاش کاری کرد که الان دیگه معتاد جیگر جاده چالوس شدم بعدشم رفتیم سد کرج. ولی چون هوا خیلییی سرد بود زود برگشتیم.   وای چه پسر با ادبی ! چی میشد اگه همیشه این جوری حرف گوش کن باشی؟ بریم اون ور بقیه عکسا اونجاس!!!! کشتی منو بس که گفتی من میخوام چایی بریزم!   اینم ارشیا که دائم بین خونه خودمون ( به قول خودش ) و خونه همسایه ! در رفت و آمد بود ! شانس آوردیم کسی اون طرف نبود     ...
29 مهر 1391

تولد 3 سالگی ارشیا کوچولوی من

23 مهر 1388 یه فرشته کوچولوی مهربون به دنیا اومد که الان همه دنیای منه ! به زمین خوش اومدی فرشته مهر و زیبایی ! من امروز به تو فکر میکنم....به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود .... و دنیایم با تو آغاز شد.... ارشیای کوچولوی من... پسر نازم...عاشقتم...خیلی زیاد... تولد 3 سالگیت مبارک!   عکسای گل پسرمو تو ادامه مطلب با هم ببینیم......... امسال منو بابایی میخواستیم یه تولد کوچولوی 3 نفره واست بگیریم ولی دیدیم مامانجون اینام هستن گفتیم پس یه هفته زودتر واست تولد بگیریم که همه باشن.واسه همین 19 مهر تولدتو جشن گرفتیم.که اتفاقا شد 3 تا تولد با یه جشن ! یکی که تولد ارشیای خو...
23 مهر 1391

خیلی خوشحالم :)

بعد از کلی اصرار، مامانجون و باباجون و علیرضا اومدن تهران.چه روزای خوبی بود حیف که زود تموم شد  اینجا که بودن خیلی خوش گذشت... داشتیم میرفتیم زیارت که ارشیا و علیرضا تا این جناب اسبو دیدن گیر دادن پیاده شیم باهاش بازی کنیم!   وای که هرکاری دایی کوچولو بکنه تو هم باید انجام بدی! مواظب باش نیفتی!   زیارت قبول فسقلی ها ! ...
15 مهر 1391

این کاراتو که میبینم یاد مورچه ها میفتم!!!

چند وقته عادت کردی هربار میریم خونه مادرجون به عمو محمد گیر میدی که بره اسباب بازیهای بچگیشو واست بیاره بازی کنی...آخر شبم که برمیگردیم خونه یکیشونو برمیداری میگی اینو من با خودم میبرم! الان خونمون پر شده ازشون! مثل مورچه ها که دونه هاشونو یه جا جمع میکنن، تو هم اسباب بازیهای محمدو جمع کردی اینجا.منم بهت یاد دادم هردفعه یه اسباب بازی ببری تا اجازه بدم یه دونه دیگه بیاری...خدا روشکر که قبول کردی این تریلی هم مال محمده....دو دستی هم چسبیده بهش!یه وقت از دست ندیش!!! ...
13 مهر 1391

بزرگ مرد کوچک!

کوچولوی ملوس من ! امروز صبح زود بیدار شدی ، با بابایی حاضر شدی و با من خدافظی کردی رفتی سر کار!!! منم سپردمت به خدا و بابایی !   میگم بزرگ مرد کوچک، بیخود نمیگم که! اون از سر کار رفتنت...اینم از گیتار و کلاه عمو مسعود که کش رفتی و واسه خراب کردنشون نقشه کشیدی!!!   اینجام 2 سال و 10 ماهته....ارشیا جونم نمیدونی چقد عاشق خنده هاتم...پس همیشه بخند....   ...
8 مرداد 1391